تبليغاتX
*.•*به عشق رفیق توف به نارفیق *•.*





















*.•*به عشق رفیق توف به نارفیق *•.*

زيباترين... تو را برای زيبائی‌ات نمی‌خواستم... شيرين‌ترين...تو را برای شيرينی‌ات نمی‌خواستم... عاشق‌ترين... تو را برای عشقت نمی‌خواستم... تو را برای آرامش ابدی می‌خواستم... همواره در دو چيز آرام می‌گیرم... يکی در گهوارهء مرگ... يکی در آغوش تو... بنظرت کدامين، زودتر نصيبم خواهد شد...؟؟؟!!!

+نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت16:1توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

فراموش کردم صدای خنده هایم را

 در لا به لای افکار گندیده ام...

 من در خود رخوت میکنم.

 تو در من هبوت میکنی.

 آیا آسمان برای شاخه های خشکیده

 خواهد بارید...؟

 قبل از اینکه خورشید از جانم آتش بسازد

 برای ذوب کردن برف وجودت!

 

 پ.ن:حال به تنهایی ماه پی بردم

 او همزادی ندارد...

 

+نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت15:58توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

کلاغ سیه چهره قصه ما

هنوز در گذر است

در انتهای این قصه

نه خانه ایست و نه ماست و دوغی

قصه گو جعبه رنگها را گم کرده

قصه گو فقط فاصله میسازد

فاصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پ.ن:عروسک خیمه شب بازی خسته است

یه قیچی میخواد تا نخاشو پاره کنه

+نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت15:18توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

سرگردانم

آنقدر سرگردان که چشمان تو هم آرامم نمی کند

و هیچکدام از قهوه های قهوه ای

یا...

کلافه ام

آنقدر کلافه که دستان تو هم گره هایم را باز نمی کند

و هیچکدام از کتاب های فلسفی

یا...

خسته ام

آنقدر خسته که آغوش تو هم شادابم نمی کند

و هیچکدام از خواب های دنیا

یا...

چه خیال بیهوده ای دارم من

این روزها که تو هم نیستی چرا انقدر تو...تو میکنم؟

نه تو هستی و نه هیچکدام از روزهایت

یا...

 

+نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت9:40توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

کفشهایم بوی رفتن گرفته

روزنامه ی غبار گرفته را بر

پیکر گندیده ی خاطره ها و تن زخم خورده آرزوهایم کشیدم

چمدان پر از عطر حضورت

دریا امشب توفانی است

من دیده به آب دوختم.قرمز

ناخدا هنوز نیامده...؟

کوسه ها امشب به ساحل نزدیک نشدند

برای بلعیدن ته مانده احساسم

نور ماه مماس بر وسط دریا

گویی چیزی ظهور کرده...؟

ناخدا هنوز نیامده!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت21:53توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

سنگ فرش تنهایی من تا آن دالان پیش رفته٬

من روی سنگ فرشم ماسه پاشیدم٬

اما دریاچه ای ندارم تا صدف هدیه دهد٬

آنجا را میبینی...؟

 ته دالان را میگویم!

جای پایت هنوز پیداست...

+نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت15:34توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

خانه بوی دیگری می دهد!

بوی برهنگی و بلوغ...

فرهاد درگیر ِ تجربه ی شیرین یست.

تجربه ی چشمانی که بلندای کوه و فریاد تیشه را می شکند!

عشق٬ پرشتاب می آید٬

به ویرانی ِ بیستون و خویش...!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت0:57توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |

 

امروز،

قاب برهنه ی اندامم،

رو به انحنای دلپذیرِ چشمانت

قد کشیده است.

کاش حجم پُر تمنای پیکرت

هنوز هم،

شیفته ی عطر دستانم بود.

...

پ.ن: "ارغوان جان و مریم عزیز" مرسی از لطفتون که همیشه بهم سر می زنید.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت23:14توسط *.* HoOdLuM.bOy *.* |