تبليغاتX
*.•*به عشق رفیق توف به نارفیق *•.*

*.•*به عشق رفیق توف به نارفیق *•.*

1009

زيباترين... تو را برای زيبائی‌ات نمی‌خواستم... شيرين‌ترين...تو را برای شيرينی‌ات نمی‌خواستم... عاشق‌ترين... تو را برای عشقت نمی‌خواستم... تو را برای آرامش ابدی می‌خواستم... همواره در دو چيز آرام می‌گیرم... يکی در گهوارهء مرگ... يکی در آغوش تو... بنظرت کدامين، زودتر نصيبم خواهد شد...؟؟؟!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 16:1  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

208

 

فراموش کردم صدای خنده هایم را

 در لا به لای افکار گندیده ام...

 من در خود رخوت میکنم.

 تو در من هبوت میکنی.

 آیا آسمان برای شاخه های خشکیده

 خواهد بارید...؟

 قبل از اینکه خورشید از جانم آتش بسازد

 برای ذوب کردن برف وجودت!

 

 پ.ن:حال به تنهایی ماه پی بردم

 او همزادی ندارد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 15:58  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

207

 

کلاغ سیه چهره قصه ما

هنوز در گذر است

در انتهای این قصه

نه خانه ایست و نه ماست و دوغی

قصه گو جعبه رنگها را گم کرده

قصه گو فقط فاصله میسازد

فاصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

پ.ن:عروسک خیمه شب بازی خسته است

یه قیچی میخواد تا نخاشو پاره کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 15:18  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

206

 

سرگردانم

آنقدر سرگردان که چشمان تو هم آرامم نمی کند

و هیچکدام از قهوه های قهوه ای

یا...

کلافه ام

آنقدر کلافه که دستان تو هم گره هایم را باز نمی کند

و هیچکدام از کتاب های فلسفی

یا...

خسته ام

آنقدر خسته که آغوش تو هم شادابم نمی کند

و هیچکدام از خواب های دنیا

یا...

چه خیال بیهوده ای دارم من

این روزها که تو هم نیستی چرا انقدر تو...تو میکنم؟

نه تو هستی و نه هیچکدام از روزهایت

یا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 9:40  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

205

 

کفشهایم بوی رفتن گرفته

روزنامه ی غبار گرفته را بر

پیکر گندیده ی خاطره ها و تن زخم خورده آرزوهایم کشیدم

چمدان پر از عطر حضورت

دریا امشب توفانی است

من دیده به آب دوختم.قرمز

ناخدا هنوز نیامده...؟

کوسه ها امشب به ساحل نزدیک نشدند

برای بلعیدن ته مانده احساسم

نور ماه مماس بر وسط دریا

گویی چیزی ظهور کرده...؟

ناخدا هنوز نیامده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 21:53  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

204

 

سنگ فرش تنهایی من تا آن دالان پیش رفته٬

من روی سنگ فرشم ماسه پاشیدم٬

اما دریاچه ای ندارم تا صدف هدیه دهد٬

آنجا را میبینی...؟

 ته دالان را میگویم!

جای پایت هنوز پیداست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 15:34  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

203

 

خانه بوی دیگری می دهد!

بوی برهنگی و بلوغ...

فرهاد درگیر ِ تجربه ی شیرین یست.

تجربه ی چشمانی که بلندای کوه و فریاد تیشه را می شکند!

عشق٬ پرشتاب می آید٬

به ویرانی ِ بیستون و خویش...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 0:57  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  | 

202

 

امروز،

قاب برهنه ی اندامم،

رو به انحنای دلپذیرِ چشمانت

قد کشیده است.

کاش حجم پُر تمنای پیکرت

هنوز هم،

شیفته ی عطر دستانم بود.

...

پ.ن: "ارغوان جان و مریم عزیز" مرسی از لطفتون که همیشه بهم سر می زنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 23:14  توسط *.* HoOdLuM.bOy *.*  |